![]() |
![]() |
|
| برای آدمای تنها |
|
تا نهان سازم از تو بار دگر راز اين خاطر پريشان را مي كشم بر نگاه ناز آلود نرم و سنگين حجاب مژگان را دل گرفتار خواهشي جانسوز از خداراه چاره مي جويم پارساوار در برابر تو سخن از زهد و توبه مي گويم آه...هرگز گمان مبر كه دلم با زبانم رفيق و همراه است هر چه گفتم دروغ بود،دروغ كي تو را گفتم آنچه دلخواه است تو برايم ترانه مي خواني سخنت جذبه اي نهان دارد گوييا خوابم و ترانۀ تو از جهاني دگر نشان دارد شايد اين را شنيده اي كه زنان در دل «آري»و«نه»به لب دارند ضعف خود را عيان نمي سازند راز دار و خموش و مكارند آه،من هم زنم،زني كه دلش در هواي تو مي زند پروبال دوستت دارم اي خيال لطيف دوستت دارم اي اميد محال "فروغ فرخ زاد"
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 16:2 توسط تنها |
|
|
به لبهايم مزن قفلِ خموشي كه در دل قصه اي ناگفته دارم زپايم باز كن بندِ گران را كزين سودا دلي آشفته دارم
بيا اي مرد، اي موجودِ خودخواه بيا بگشاي درهايِ قفس را اگر عمري به زندانم كشيدي رها كن ديگرم اين يك نفس را
منم مرغ، آن مرغي كه ديري ست به سر انديشۀ پرواز دارم سرودم ناله شد در سينۀ تنگ به حسرتها سر آمد روزگارم
به لب هايم مزن قفلِ خموشي كه من بايد بگويم رازِ خود را به گوشِ مردمِ عالم رسانم طنينِ آتشين آوازِ خود را
بيا بگشاي در تا پر گشايم به سويِ آسمانِ روشنِ شعر اگر بگذاريم پرواز كردن گلي خواهم شدن در گلشنِ شعر
"فروغ فرخ زاد"
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 23:50 توسط تنها |
|
|
آرزويي است مرا در دل كه روان سوزد و جان كاهد هر دم آن مرد هوسران را با غم و اشك و فغان خواهد به خدا در دل و جانم نيست هيچ جز حسرت ديدارش سوختم از غم و كي باشد غم من مايۀ آزارش شب در اعماق سياهي ها مه چو در هالۀ راز آيد نگران ديده به ره دارم شايد آن گمشده باز آيد. سايه اي تا كه به در افتد من هراسان بدوم بر در چون شتابان گذرد سايه خيره گردم به در ديگر همه شب در دل اين بستر جانم آن گمشده را جويد زين همه كوشش بي حاصل عقل سرگشته به من گويد: «زن بدبخت دل افسرده ببر از ياد دمي او را اين خطا بود كه ره دادي به دل آن عاشق بدخو را آن كسي را كه تو مي جويي كي خيال تو به سر دارد بس كن اين ناله و زاري را بس كن او يار دگر دارد!» ليكن اين قصه كه مي گويد كي به نرمي رودم در گوش نشودهيچ ز افسونش آتش حسرت من خاموش مي روم تا كه عيان سازم راز اين خواهش سوزان را نتوانم كه برم از ياد هرگز آن مرد هوسران را شمع ،اي شمع چه مي خندي؟ به شب تيرۀ خاموشم به خدا مردم از اين حسرت كه چرا نيست در آغوشم "فروغ فرخ زاد"
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دوم فروردین 1387ساعت 15:27 توسط تنها |
|
|
نگاه كن كه غم درون ديده ام چگونه قطره قطره آب مي شود چگونه سايۀ سياه سركشم اسير دست آفتاب مي شود
نگاه كن تمام هستيم خراب مي شود شراره اي مرا به كام مي كشد مرا به اوج مي برد مرا به دام مي كشد نگاه كن تمام آسمان من پر از شهاب مي شود
تو آمدي ز دورها و دورها ز سرزمين عطرها و نورها نشانده اي مرا كنون به زورقي زعاجها، زابرها،بلورها مرا ببر اميد دلنواز من ببر به شهر شعرها و شورها
به راه پر ستاره مي كشاني ام فراتر از ستاره مي نشاني ام نگاه كن من از ستاره سوختم لبالب از ستارگان تب شدم چو ماهيان سرخ رنگ ساده دل ستاره چين بركه هاي شب شدم
چه دور بود پيش از اين زمين ما به اين كبود غرفه هاي آسمان كنون به گوش من دوباره مي رسد صداي تو صداي بال برفي فرشتگان نگاه كن كه من كجا رسيده ام به كهكشان،به بي كران، به جاودان كنون كه آمديم تا به اوج ها مرا بشوي با شراب موج ها مرا بپيچ در حرير بوسه ات مرا بخواه در شبان دير پا مرا دگر رها مكن مرا از اين ستاره ها جدا مكن
نگاه كن كه موم شب به راه ما چگونه قطره قطره آب مي شود صراحي سياه ديدگان من به لاي لاي گرم تو لبالب از شراب خواب مي شود به روي گاهواره هاي شعر من نگاه كن تو مي دمي و آفتاب مي شود
"فروغ فرخ زاد" |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 11:54 توسط تنها |
|
|
تو را می خواهم و دانم که هرگز به کام دل در آغوشت نگیرم توئی آن آسمان صاف و روشن من این کنج قفس،مرغی اسیرم
زپشت میله های سرد و تاریک نگاه حسرتم حیران به رویت در این فکرم که دستی پیش آید ومن ناگه گشایم پر به سویت
در این فکرم که در یک لحظه غفلت از این زندان خامش پر بگیرم به چشم مرد زندانبان بخندم کنارت زندگی از سر بگیرم.
"فروغ فرخزاد"
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 14:38 توسط تنها |
|
|
ديروز به ياد تو و آن عشق دل انگيز بر پيكر خويش پيرهن سبز نمودم در آينه بر صورت خود خيره شدم باز بند از سر گيسويم آهسته گشودم
عطر آوردم بر سر و بر سينه فشاندم چشمانم را نازكنان سرمه كشاندم افشان كردم زلفم را بر سر شانه در كنج لبم خالي آهسته نشاندم
گفتم به خود آنگاه صد افسوس كه او نيست تا مات شود زين همه افسونگري و ناز چون پيرهن سبز ببيند به تن من با خنده بگويد كه چه زيبا شده اي باز
او نيست كه در مردمك چشم سياهم تا خيره شود عكس رخ خويش ببيند اين گيسوي افشان به چه كار آيدم امشب كو پنجه او تا كه در آن خانه گزيند
من خيره به آيينه و او گوش به من داشت گفتم كه چسان حل كني اين مشكل ما را بشكست و فغان كرد كه از شرح غم خويش اي زن،چه بگويم،كه شكستي دل ما را
"فروغ فرخ زاد"
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 13:43 توسط تنها |
|
|
كاش بر ساحل رودي خاموش عطر مرموز گياهي بودم چو بر آنجا گذرت مي افتاد به سرا پاي تو لب مي سودم
كاش چون ناي شبان مي خواندم به نواي دل ديوانۀ تو خفته بر هودج مواج نسيم مي گذشتم ز درخانۀ تو
كاش چون پرتو خورشيد بهار سحر از پنجره مي تابيدم از پس پردۀ لرزان حرير رنگ چشمان تو را مي ديدم
كاش در بزم فروزندۀ تو خندۀ جام شرابي بودم كاش در نيمه شبي دردآلود سستي و مستي خوابي بودم
كاش چون آينه روشن مي شد دلم از نقش تو و خندۀ تو صبحگاهان به تنم مي لغزيد گرمي دست نوازندۀ تو
كاش چون برگ خزان رقص مرا نيمه شب ماه تماشا مي كرد در دل باغچۀ خانۀ تو شور من...ولوله بر پا مي كرد
كاش چون ياد دل انگيز زني مي خزيدم به دلت پر تشويش ناگهان چشم تو را مي ديدم خيره بر جلوۀ زيباي خويش
كاش از شاخۀ سرسبز حيات گل اندوه مرا مي چيدي كاش در شعر من اي مايۀ عمر شعلۀ راز مرا مي ديدي
"فروغ فرخ زاد"
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 15:15 توسط تنها |
|
|
هنگامي كه مرا ترك گفتي فريادي از اعماق وجودم برخاست فريادي مانند طوفان كه موج هاي دريا را مي شكافد اين موج قلب من است و آن طوفان، ترك تو!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 21:38 توسط تنها |
|
|
سهراب گفتي:چشمها را بايد شست......شستم ولي...................!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 12:46 توسط تنها |
|
|
سلام به همه بچه هایی که تواین چند وقته حسابی خجالتم دادند. از من خواستن که بروز کنم منم کردم!!!!!!!!! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 11:48 توسط تنها |
|
|
زندگی به من آموخت که چگونه گریه کنم اما گریه به من نیاموخت که چگونه زندگی کنم تونیز به من آموختی چگونه دوستت بدارم اما به من نیا موختی چگونه فراموشت کنم ! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 12:41 توسط تنها |
|
|
عشق و ازدواج
شاگردی از استادش پرسید:عشق چیست ؟
استاد در جواب گفت:به گندم زار،برو و پر خوشه ترین شاخه رابیاور. اما در هنگام عبوراز گندم زار،به یاد داشته باش که؛ نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی! شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسید: چه آوردی؟ وشاگرد با حسرت جواب داد: هیچ! هر چه جلو میرفتم،خوشه های پرپشت تر میدیدم و به امید پیدا کردن پرپشت ترین،تا انتهای گندم زار رفتم: استاد گفت: عشق یعنی همین!شاگرد پرسید:پس ازدواج چیست! استاد به سخن آمد که:به جنگل برو و بلند ترین درخت را بیاور. اما به یاد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی! شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت. استاد پرسید: که شاگرد چه شد و او درجواب گفت:به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم،انتخاب کردم . ترسیدم که اگر جلو بروم ، باز هم دست خالی برگردم: استاد باز گفت:ازدواج هم یعنی همین!!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 19:19 توسط تنها |
|
|
سلام : امروز میخوام خودم براتون حرف بزن. حالا که دارم براتون این چیزها رو مینویسم بارون میزنه آره بارون ،داخل شهریور. راستش با بارون زدن دلم بیشتر گرفته شد گفتم یک کمی برای شما بنویسم چند روزی هم بود آپ نکرده بودم. خوب بگذریم،حالا صدای آهنگ رو بلند کردم و پشت پنجره نشستم و صدای بارون رو گوش میدم و برای شما یک چیزهایی می نویسم که میدونم خیلی بی مزست می دونید چییه ،من بارون رو خیلی دوست دارم مخصوصا هوای بارونی رو. نمی دونم چی بگم آخه اولین بارم بود این طوری مطلبی نوشتم. شرمنده عزیز که دلم واسه چشای تو خیلی کمه شرمنده عزیز که تو میری و من دوستت دارم یه عالمه |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 18:9 توسط تنها |
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 11:31 توسط تنها |
|
|
یادمان باشد اگر خاطرمان تنهاشد طلب عشق به هر بی سر و پایی نکنیم یادمان باشد اگر این دلمان بی کس شد طلب مهر زهر چشم خماری نکنیم یادمان باشد که دگر لیلی و مجنونی نیست به چه قیمت دلمان بهر کسی چاک کنیم یادمان باشد که در این بهر دو رنگی و ریا دگر حتی طلب آب ز دریا نکنیم یادمان باشد اگر شمعی و پروانه به یکجا دیدیم طلب سوختن بال و پر کس نکنیم ولی آخر تو بگو با دل عاشق چه کنم؟ یاد من هست طلب عشق ز هر کس نکنم گو تو آخر که نه انصاف و نه عدل است و نه داد دل دیوانه من بهر که افتاده به خاک این همه گفتم و گفتم که رسم آخر کار به تو ای عشق تو ای یار به تو ای بهر نیاز یاد من هست که دیگر دل من تنها نیست یاد من هست که دیگر دل تو مال من است یاد من هست که باشم همه عمر بهر تو پاک یاد تو باشم و هر دم بکنم با تو خلوت یاد تو باشد از این پس من و تو ما شده ایم هر دو عاشق،دو پرستو،دو مسافر شده ایم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 16:35 توسط تنها |
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 9:58 توسط تنها |
|
|
خدایا؛ خیلی تنها شدم دیگه فقط تو رو دارم نکنه تو هم بخوای من و...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 18:59 توسط تنها |
|
|
هرگز هیچ حسرتی این چنین یکجا جمع نمی شود که در این سه کلمه : "او دوستم ندارد"
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 12:25 توسط تنها |
|
|
زندگی یعنی موندن و سوختن ، مردن و تا آخر عمر حرف نزدن . امّا من می خوام حرف بزنم بگم تو این دنیا پر از آدم چقدر تنهای تنهام ، مردن بهتر از این بی کسی . زندگی باید پر از صفا و صمیمیت، دوستی و عشق باشه ،نه پر از تنهایی و اینکه هر کسی رسید دلت رو بشکنه بعد هم با یک معذرت خواهی و چند تا کلمه آدم بزرگی خودش رو خوب جلو بده بعدش بذاره بره ،انگار نه انگار که اتفاقی افتاده |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 17:46 توسط تنها |
|
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 11:58 توسط تنها |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
دردی بالاتر از درد تنهایی نیست... .
امام علی(ع) |
| پیوندهای روزانه |
|
تنها آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1387 فروردین 1387 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 شهریور 1385 مرداد 1385 |
|
RSS
|